عبد الحسين نوايى

17

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

تصرف كند . شهر گلپايگان نيز در اين فاصله ، به دست محمود افتاد و سپس دامنهء تسلط وى ، تا خوانسار و كاشان كشيده شد . آنگاه محمود ، براى سركوبى طوايف كهگيلويه كمر بست . ولى عشاير دلير اين سرزمين ، با عمليات ايذائى خود ، وى را به ستوه آوردند و محمود ، پس از آنكه جمعى فراوان از سپاهيانش كشته شدند ، به اصفهان بازگشت و اين بار به يزد يورش برد و در نهانى با زرتشتيان يزد چنين قرار داد كه به محض حملهء وى به شهر ، آنان نيز از درون با مردم شهر درآويزند . اما اين حيله و نيرنگ نيز نگرفت و يزديها نه تنها تسليم نشدند ، بلكه به اردوى محمود نيز حمله بردند و پس از كشتن عده‌اى از همراهان وى ، باروبنه ايشان را نيز تصاحب كردند ، و محمود به رسوائى به اصفهان مراجعت كرد . به نظر مىرسد ، كه سربازان محمود ، در اين هنگام از او به درستى اطاعت نمىكردند ، زيرا محمود آنان را سرزنش مىكرد كه از گرفتن يزد ناتوان بوده‌اند . و سربازان نيز وى را ملامت مىكردند كه به زندگى پر شكوه و جلال دربار ايران روى آورده و به مذهب شيعه گرويده است . چنين بود كه محمود را مجبور كردند ، تا از اشرف پسر عموى خود بخواهد ، كه از قندهار به اصفهان آيد . اما وقتى اشرف به اصفهان رسيد ، محمود وى را كاملا زير نظر قرار داد و خود براى جلب رحمت خداوندى ، در سردابى به اعتكاف نشست و چهل روز در تنهائى و گرسنگى به سر برد ، و چون از سرداب بيرون آمد ، همه دانستند كه ديوانه شده است . در پى اين ديوانگى بود كه پس از شنيدن آوازهء فرار صفى ميرزا دومين فرزند شاه سلطان حسين ، دستور قتل شاهزادگان صفوى را صادر كرد . افاغنه براى درمان وى حتى به كشيشان ارمنى توسل جستند و از آنها خواستند فصلى از انجيل را بالاى سر محمود بخوانند ، اما اين تدابير مفيد نيفتاد ، و اندك اندك حال او بدتر شد . چنان كه گوشت بدن خود را با دندان پاره مىكرد . هنگامى كه همه از بهبود وى دست شستند ، رؤساى افغان اشرف را از زندان بيرون آوردند و به قصر سلطنتى حمله بردند و قصر را تصرف كردند . سه روز بعد محمود درگذشت ، يا به قولى ، به دستور اشرف ، او را